تبليغاتX
بی تو مهتاب...
بی تو مهتاب...
بی تو مهتاب...

و آن گاه، خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را انتظاری که موعدش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی: نه، هيچ كدام !! هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگری است. يك حادثه ديگری و خلقت ديگری و داستان ديگری است و خدا آن را تازه آفريده است.
...........................................

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود، بوسه است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند. قفل افسانه ای ست .
و قلب برای زندگی کافی ست. و من آنروز را انتظار می کشم حتی اگر نباشم.
..........................................

می دانم به زودی در زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن خواهم شد ولی تو را قسم به هرچه از بیقراری دریا شنیده ای, مگذار کسی هوای بارانی چشمانت را به " گریه" تعبیر کند.

"شقایق بیات"
..........................................
خدایا ! چگونه تورا سپاس بگزارم که قبل از اینکه بمیرم , مرده ام.و هیچ بندی و باری بر پا و بر دوش ندارم و در " خوب مردن" چیزی ندارم که دغدغه ی از دست دادنش مرا زبون کند و ناچار شوم که از شریفترین موهبات الهی و انسانی یعنی: "شرع" و "عقل" تنها به عنوان دو دستگاه کلاهدوزی برای سر شرف خود و شعور خلق استفاده کنم.
"دکتر شریعتی"
.........................................
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست, بلکه حقیقت او نهفته در آن چبزی است که از اطهار آن ناتوان است.بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش, بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار. " دکتر شریعتی "
.........................................


خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
محراب امن..

 

 

دلم می خواهد یک شب ، در دل تاریک شب، در سکوت آرام شب ، دور از چشم پاسبانان شهر، در پرتو مهربان و رازدار مهتاب :

میعادگاه هر شب نگاههای اسیر؛                                              

آنگاه که درد بر جانم پنجه می افکند و عقده ی گریه ای ، نیاز آتشین و بیتاب گفتنی ، راه حلقومم را می بندد، از بسترم  برخیزم ،

خانه ام را پنهانی در دل شب ترک کنم.

در را آهسته باز کنم و آهسته ببندم و در سایه ی دیوارهای بلند شهر، سر در گریبان اندیشه ها، اندیشه در گریبان دردها بروم .. بگردم ..

آنقدر که خانه ات را پیدا کنم. تنها سقفی که بر روی این خاک،روح

آواره  مرا می تواند پناه دهد، که در محراب امن توست که این فراری دردمند می تواند پنهان گردد.

خانه ات را پیدا کنم . در وسط صحن روشن و خلوتت بایستم و بلندترین فریاد هایم را بر سقف آسمان بکوبم.

خودم را در آغوش مهربانت همچون کودکی بیفکنم و از شوق، از درد،

از آنچه کشیده ام و دیده ام .. بگریم، بنالم، حرف بزنم ..

از خودم ، از تو ، از گذشته ، از درد ها، از خاطره ها ، از آدم ها، از بدی ها،

از خوبی ها، از زشتی ها، ز زیبایی ها، از فردا، از زندگی، از مرگ .. از هر چه

دلم خواست بگویم، هر چه دلم خواست بگریم .. هر چه نیاز بود فریاد کنم ،

نگاه کنم و ..                 

                              برگردم !!


[ ]
+
هویت من !؟

 

 

 

وقتی قدم به صحن باران خورده ی « جهان نما » گذاشتم حس ناشناسی گریبانم را گرفت.

 

حسی که مرا وا می داشت نقب به گذشته ای بزنم که بیشتر شنیده ام و اکنون می بینم.

به تخت جمشید رفتم به نقش رستم، نارنجستان ،ارم ، ارگ ، که در طول سالیان دراز

هنوز حتی یک گام از موضع دول مقتدر خویش عقب ننشسته اند و دست زمان هنوز

نتوانسته آنها را به زانو در آورد.

آنجا که تبلور گفتگوی شگفتی است میان معنویت و میراث پدری.

انجا که می توان با برداشتن حصارهای زندان روح ، به تطمئن القلوبی دست یافت .

مدینه ی آمال دیرینم ! شهر افسانه ها ! افسانه ی شهرها ! افسون تاریخ ! آرمانشهر

دولت مقتدر زند !

میراث دیرینه ی پارسیان تنها مربوط به دیروزمان نیست ، که به امروزمان نیز تعلق دارد.

جای جای این خاک هنرخیزت بوی و بانگ آن رفتگان جانشین ناپذیر به شامه و سامعه مان میرسد و بند بندش حکایت از غم یاران رفته دارد.

که:  هر ویرانه  نشان از غیبت انسانی است.

 

سرزمین مظلومیت مروتها ! ایران من !  با من همنوا شو ! از بیدادی که بر حیثیت

و فضیلت فرهنگ پر توانمان میرود. از اخلالی که در شعور فرهنگی مان میشود.

از وجهه ای که کسب کرده ایم در اذهان :«  ما که تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم

و آن نگفتیم که بکار آید .» 

ما که با کند و کاو در فرهنگ و هویتمان به دلهایی رسیدیم که چارق از پای در آوردند تا

پای نازک فرزندانشان را پای پوش« رفتن » ببخشند.آنها که یادمان دادند: «  پیراهن صبر

بر زخمهای خاطرمان بپوشیم .»  و همین کار را هم کردیم..

 

هویت مرا به من برگردان !!!

 

وطن من ! ای مجمع الجزایر خوبیها ! ای عزیز مجروح !                                                                      

از تمام جنگل   

                          دستمالی خواهم ساخت

تا بر زخم تو بگذارم !!

 

هویت مرا به من برگردان !!!

 

هویتی که روزاروز بر باد بی مهری خواجگانی میرود که غم خدمتکارانشان نیست.

 

 

بارپروردگارا! روا مدار که پیدای ما از پنهان ما ناستوده تر باشد و در ورای صورت

 آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموار نهفته باشد.

 

آنچنان کن که خاطر کسی از ما نرنجد وآنان که در حق ما محبت و مرحمت روا داشته اند

 از پاداش سپاس ما خشنود شوند.

 

به تو پناه می بریم که به حق خویش اکتفا نکنیم و از حد خویش پای به در بریم و آنچه

 شایسته ما نیست تمنا بداریم.

 

به تو پناه می آوریم و تو نیز پناهمان بخش تا موجودی آزمند و خویشتن دوست نباشیم

مگذار که صولت خشم حصار بردباری ما را درهم شکند و حمله ی حسد مناعت فطرت

 ما را به مذلت کشاند.

آمین

 

 


[ ]
+
غزلی در نتوانستن ..

 

کسانی شعر شاملو رو دهن کجی به باورهای مردم می دانند !

 شما چی ؟؟!

 

از دست های گرم تو ، کودکان توأمان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد..

نغمه در نغمه افکنده ، ای مسیح مادر ! ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جان ات

با چنگ تمامی ناپذیر تو  سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد..

چشمه ساری در دل و 

                                  آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن،

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد..


[ ]
+
دریا

 

بر ماسه ها نوشتم :

دریای هستی من

 از عشق توست سرشار

 این را به یاد بسپار !

بر ماسه ها نوشتی:                                                  

ای همزبان دیرین !

این آرزوی پاکی ست

اما به باد بسپار!

...

خیزاب تیزبالی

ناز و نیاز ما را

می شست و پاک میکرد..!!                                                                                         


[ ]
+
قاصدک

 

 

 

 قاصدک ، شعـر مـرا از بـر کن      

برو آن گوشه ی باغ

سمت آن نـرگس مست

و بخوان در گوشش

و بگو : باور کـن

یک نفـر

شب ، همه شب

خواب تو را می بیند ..

 

  


[ ]
+
تقدیم به پدربزرگهای دیروز

 

 

زمان درازی نگذشته از آن روزهايی كه دلهای بارانی را حرمتی بود به حرمت همان باران صبحگاهی كه تنفس در هوايش روح می دميد بر كالبد هر مرده جانی.

دلهايي كه يادمان می دادند سرزمين ضميرمان را با چه آبياری كنيم و انبان جستجو را از چه پر كنيم.

زمانی كه : روشنای شمعهای سقاخانه، نثار رهروانی بود كه درپس كوچه هاي تاريك شهر، پيش چشمی ببيند و هنگام گذر در پرتو آن شمعها دعايی را نثار ارواح پاك پدران و مادران كسانی كنند كه نذرشان روشنی بخش كوچه های ظلمات بود. و خنكای آب و زلال گوارای آن نثار خستگان لب تشنه ای می شد كه درازنای راه را درنورديده ، گرمای آفتاب را در اعماق جانشان حس كرده بودند و اينك با نوشيدن پياله ی آبی، ياد لب تشنگی آن اسطوره جوانمردی را زنده ميكردند تا از اين طريق، مردانگی و شرافت زنده بماند.

فـدای دل تنگت و بوسه بر دستان خسته ات پدربزرگ!

                                        كه دستهای تو پلی به رؤيت خداست.!!

بگو كه سقاخانه ها و سراهای وقف شده، آب انبارها و كاروانسراها كه بی هيچ منتی در اختيار همگان بود مربوط به ديروزمان نيست كه به امروزمان نيز تعلق دارد. كه امروزيان همان فرزندان ديروزيان هستند و رسم پهلوانی و جوانمردی هنوز زنده است.هنوز وجدانها و ايمانها زنده اند و سيل رياكاری بر آنها خط خاتمت نكشيده.

از زمانی گفتی كه معلمها با دوچرخه به مدرسه می رفتند و تو چقدر در انتظار می نشستی تا خمير تازه ی نان در نوك قلاب كندی كه آنرا از سوزن قفلی چارقد مادرت درست كرده بودی ماهيی را به دام بيندازد تا بتوانی با آن ماهی كوچك، معلمت را خوشحال كنی. معلمی كه هر عصر جمعه با دوچرخه ی فرسوده اش ركابزنان، قفل بسته ی ميعادگاه دلهای كوچكتان را می گشود و خيل بچه های مدرسه بر روی پشت بامهای گلی، ورودش را خوشآمد می گفت.

گفتی كه چطور در يك شب سرد زمستان، تنها بالاپوشت را به پيرزن همسايه دادی تا تن نحيفش را كه در تب می سوخت در آن بپيچد و تو او را روی ترك دوچرخه ات به خانه  پزشكی بردی كه فرسنگها از منزلتان دور بود.

حالا كدام احساس .. كدام حس مسؤوليت.. آهن پاره های متصل را در خدمت عاطفه ای بگيرد تا امثال مهتاب از اين قرابت، آدميت را حس كنند‌ ؟!!

چه شدند آن روزهای هميشه طلوع كه غروبشان فراموشی آورد و عشق  تقسيم شد؛ نيمی از آن تو و نيمی از آن همه ی ما ؟!

‌پدربزرگ ! امروز ديگر معلمها با دوچرخه به مدرسه نمی روند، باغهای شكوفه سم پاشی شده اند و ماهيها با خمير نان بيگانه اند. ديگر هيچ كاسه ی آشی محبت كودكان را به در خانه ی معلمين نمی برد. .ديگر مادر بزرگ عصرها پای‌ بساط ‌ساز دلمان نمی نشيند تا از خوشيها و نا خوشيهايش بشنود و برای باز شدن گرههايمان نافله ی‌ شب بخواند. ديگر طنين قدمهای پدربزرگ، مرهم دستانش و نگاه پرمهرش يخ دل اهالی خانه را باز نمی كند.او كه يادمان می داد : ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل عزيزانمان ايجاد كنيم اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

 امروز ابرهای عقيم سايه ندارند و سرعت باد مجال توقف را از آنان گرفته است.

حالا كبوتر دل كودكان در فضای ديگری پرواز می كند و دنيای ما رنگی ديگر به خود گرفته است. رنگ سينما، رنگ تلويزيون، رنگ كامپيوتر، رنگ سرعت برای "داشتن" و رنگ عبور از پل فرسوده ی "نداشتن".

يادت بخير ! ای تمامی احساس يك نگاه ؛ كه ملتمسانه و به سختی بدرقه ات كرديم و تو با حركت قلبهای كودكانه ی ما چه نيكو آهنگ بزرگ زندگی ما را ساختی.

 

 

 


[ ]
+
زاینده رود

 

من اما امشب حال غریبی دارم..

 دلم حدیث نگفته بسیار دارد..

 دلم آتش احتیاجی را مجمر زبان است که.. سفره ای می طلبداز جنس

  شنیدن ! تا به حرفها و دردها بیاراید..

 نمیدانم چرا عجیب در هوای زاینده رود مانده ام..

 زمانی عزیزی گفت: زاینده رود بودی؟

 گفتم : آره

 گفت: نامه هم براش نوشتی؟

 و من سکوت کردم.

 به معنای آنکه : آری می توان برای زاینده رود هم نامه نوشت.

 و من فقط چند خط برایش نوشتم :

 این خلوت گزیده را اگر حاجتی هم هست همانا زیستن با خاطرات زیبای عزیزی است که لحظاتش به شتاب یک شوق گذشت. به شتاب خاطره ای که می خواهد به یاد بیاید و نمی آید و گم می شود.

 

دریغا که خواستن الفاظ ، توانستن قلب نیست...


[ ]
+
همدلی از همزبانی ...

 

 

  

در اينجا مايلم گفتار انديشمند ارزشمند" دكتر عبدالكريم سروش" رو بيارم در مورد دكتر شريعتی و تقديمش كنم به دوست همفكرم علی سلطانی.

 

شريعتی در مقام هوشمندی انسان موهوبی بود. يعنی نعمت خداوند بر او فراوان بود و از اين نظر با آدميان ديگر تفاوت محسوسی داشت. اما آنچه اكنون برای ما بسيار پر ارزش و اهميت است يكی درد شناسی و ديگری دليری او در اظهار درد و سومی وسعت نظر و همت بلند اوست. كه اين هرسه برای ما سرمشق است. شاعری عرب می گفت: وقتی به دنبال هدفی هستی به كمتر از ستاره ها رضايت نده.چون طعم مرگ در امور حقير مانند طعم مرگ در امور خطير است. و شريعتی از آن كسانی بود كه به كمتر از ستاره ها خرسندی نشان نمی داد و اگر عزمی و هدفی‌داشت برای همه ی تاريخ بود.

شريعتی با مكاتب بيگانه آشنا بود و پاره ای از آنها را به خوبی آموخته و هضم كرده بود . چنين كسی كه ذهنی متوجه انديشه های مغرب زمين و دلی در گرو ايمان دينی داشت خود را در يك كشمكش عميق درونی احساس ميكرد و همه ی آثار او اين كشمكش را به خوبی نشان می دهند و از طرفی به هيچ وجه نمی خواست و نمی توانست دست از تعلق و ايمان دينی خود بردارد و اين وفاداری را تا انتهای‌عمر نگه داشت و جان خود را بر سر اين وفاداری نثار كرد. امثال شريعتی‌آتش سؤال و شك در خرمن سكون و فراغت خلايق افكندند و آنان را به فكر كردن مجدد در مكتبشان فرا خواندند و از تعبد و انقياد و تسليم سنتی بيرون آوردند و به آنان  گفتند كه به آنچه تا كنون ايمان آورده ايد دوباره از سر علم ايمان بياوريد. « يا ايها الذين آمَنوا آمِنوا ... »

ايمان كور هيچگاه سازنده ی هيچ تمدنی‌نبوده است و اين عشقها و ايمانها اگر با علم و آگاهی‌ توأم نشود دوام و بقای آنها تضمين نخواهد شد.

آدمی هر چه بالاتر ميرود و كمال بيشتری می‌ يابد، نازكتر و ظريفتر و حساستر می شود و لذا سخن و انديشه ای كه ديگران را بر نمی انگيزد برای او محرك و جاذب می افتد.

لحظات نادری در زندگی پاره ای‌ از افراد پيش می‌آيد كه ناگهان پرده ی‌فريب از برابر چشمانشان به كنار می‌رود و صفا و خلوص و صداقت و صراحتی‌در ضمير خود احساس می كنند . برای لحظاتی‌كوتاه هم كه شده فقط راستها را با خودشان می گويند. دروغها و آن « من » ها و « خود » های كاذبی كه فقط آنها را مسخ كرده كنار می گذارند و آنجاست كه به حقيقت، طعم و لذت شيرين صراحت و صداقت را می چشند.

شريعتی يك راه بود نه يك منزل. چراغ بود نه بت. فريادی بود بر گوشهای سنگين و پتكی بود بر وجدانهای خاموش. دردی بود مجسم و مجسمه ای بود از درد و متحركی بود در صراط تكامل.

 

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند

                                    آفتاب جانشان در تار و پود جان ما

 


[ ]
+
نوروزتان اهورایی !!

 

در زير اين نيلی‌ سپهر بی كرانه

چندان كه يارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تكرار كردم …

با اين صدای خسته شايد خفته ای را

در چارسوی اين جهان بيدار كردم

من مهربانی را ستودم

من با بدی پيكار كردم

پژمردن يك شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه ی مَردم، شبی صد بار مُردم ..

                                                                        فريدون مشيری


[ ]
+
برای او ..

 

تقـديم به آوايی كه هـرطنينش، هـر بم و زيـر و تـرنمش، چه ها كـرد با جان دردمند من !!

*****

 گل من پرپر نشوی كه بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو زبان به سرود باز كرده است.

شمع من خاموش نگردی كه چشمی در پرتو پيوند تو  به ديدن آمده است.

ساقه ی گلبن بهار من نشكنی كه دلی در رويش تو اميدها بسته است.

كاشانه ی من ويران نگردی كه آواره ای بی پناه مانده است.

دامن من تو را بر نچينند كه حلقومی عقده دار است.

صومعه ی من فرو نريزی كه دلی نيازمند نيايش است.

چشمه ی من نخشكی كه جگری در عطش كوير سوخته است.

بالين من تو را بر نگيرند كه سری بيمار است.

بستر من تو را بر نبندند كه تنی تبدار است.

و.. آفتاب من غروب نكنی كه شاخه ی آفتابگردانی به جستجوی تو سر برداشته است

 


[ ]
+

Builder">قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!