حلاج شهرم ! که کسی نمیداند که زبانم چیست.. که حرفم چیست.. که دردم چیست ..
که عشقم چیست... که دینم چیست ..!!
...................................................
دلم میخواهد از حلاج بگویم ..
او که همیشه در هــر گوشــه و کنار به دنبالش شتافتم اما همیشـه از پیش چشمهای
مشتاق و جوینده ام به درون تیــرگیهای ابهام گریخت.
...................................................
بارها گفتــه ام آنکه "انا الحق" می زند حــلاج نیست؛ آن هستی نامحدود است که
هیچ چیـز جـز او نمی تـواند خـود را " من " بخـواند.
من به آن پاکی و زلالی که دلنوازانم می پندارند نیستم اما تیرگی و آلودگیی هم که
در من هست، آن اندازه که عیبجویانم گمان دارند نیست.
هـرگز خود را آنگـونه که دوستانم در حـق من باور کرده اند یا آنگـونه که دشمنانم
در اندیشه دارند نشان نداده ام.آن صورتی که هــر دو دسته از من در خاطر ترسیم
کرده اند جز صورت ضمیر آنها نیست.
هــرچه را در ضمیــر خود آنهاست - نیک و بدش را- در آن کس کــه مورد محبت یا
مورد نفرت آنهاست منعکس می کنند. اینکه می گویند : چشم رضا عیب را نمــی بیند
و آنکـه زشتیــها را همــه جــا آشکــار می کنــد دیــده ی ناخرسندی است ، بی شک
درست است. بد خواه چون همه، خود را می بیند و غیر را به چشم در نمی آرد لاجرم
جز عیب چیزی نمی بیند.
اما ! برای تو خواننده ی نسلهای آینده!
این چیزی نیست که با مرور بر لفظها و سطرهای سرد و بیروح این طومار قابل تصور
باشد. آن را معما بشمار و خــود را هم بــرای حل آن به زحمت نینـداز.
برگرفته از کتاب شعله طور « عبدالحسین زرین کوب»
از زبان حلاج
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:8 توسط مهتاب
دلم می خواهد یک شب ، در دل تاریک شب، در سکوت آرام شب ، دور از چشم پاسبانان شهر، در پرتو مهربان و رازدار مهتاب :
میعادگاه هر شب نگاههای اسیر؛
آنگاه که درد بر جانم پنجه می افکند و عقده ی گریه ای ، نیاز آتشین و بیتاب گفتنی ، راه حلقومم را می بندد، از بسترم برخیزم ،
خانه ام را پنهانی در دل شب ترک کنم.
در را آهسته باز کنم و آهسته ببندم و در سایه ی دیوارهای بلند شهر، سر در گریبان اندیشه ها، اندیشه در گریبان دردها بروم .. بگردم ..
آنقدر که خانه ات را پیدا کنم. تنها سقفی که بر روی این خاک، روح
آواره مرا می تواند پناه دهد، که در محراب امن توست که این فراری دردمند می تواند پنهان گردد.
خانه ات را پیدا کنم . در وسط صحن روشن و خلوتت بایستم و بلندترین فریاد هایم را بر سقف آسمان بکوبم.
خودم را در آغوش مهربانت همچون کودکی بیفکنم و از شوق، از درد،
از آنچه کشیده ام و دیده ام .. بگریم، بنالم، حرف بزنم ..
از خودم ، از تو ، از گذشته ، از درد ها، از خاطره ها ، از آدم ها، از بدی ها،
از خوبی ها، از زشتی ها، ز زیبایی ها، از فردا، از زندگی، از مرگ .. از هر چه
دلم خواست بگویم، هر چه دلم خواست بگریم .. هر چه نیاز بود فریاد کنم ،
نگاه کنم و ..
برگردم !!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:58 توسط مهتاب
وقتی قدم به صحن باران خورده ی « جهان نما » گذاشتم حس ناشناسی گریبانم را گرفت.
حسی که مرا وا می داشت نقب به گذشته ای بزنم که بیشتر شنیده ام و اکنون می بینم.
به تخت جمشید رفتم به نقش رستم، نارنجستان ،ارم ، ارگ ، که در طول سالیان دراز
هنوز حتی یک گام از موضع دول مقتدر خویش عقب ننشسته اند و دست زمان هنوز
نتوانسته آنها را به زانو در آورد.
آنجا که تبلور گفتگوی شگفتی است میان معنویت و میراث پدری.
انجا که می توان با برداشتن حصارهای زندان روح ، به تطمئن القلوبی دست یافت .
مدینه ی آمال دیرینم ! شهر افسانه ها ! افسانه ی شهرها ! افسون تاریخ ! آرمانشهر
دولت مقتدر زند !
میراث دیرینه ی پارسیان تنها مربوط به دیروزمان نیست ، که به امروزمان نیز تعلق دارد.
جای جای این خاک هنرخیزت بوی و بانگ آن رفتگان جانشین ناپذیر به شامه و سامعه مان میرسد و بند بندش حکایت از غم یاران رفته دارد.
که: هر ویرانه نشان از غیبت انسانی است.
سرزمین مظلومیت مروتها ! ایران من ! با من همنوا شو ! از بیدادی که بر حیثیت
و فضیلت فرهنگ پر توانمان میرود. از اخلالی که در شعور فرهنگی مان میشود.
از وجهه ای که کسب کرده ایم در اذهان :« ما که تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم که بکار آید .»
ما که با کند و کاو در فرهنگ و هویتمان به دلهایی رسیدیم که چارق از پای در آوردند تا
پای نازک فرزندانشان را پای پوش« رفتن » ببخشند.آنها که یادمان دادند: « پیراهن صبر
بر زخمهای خاطرمان بپوشیم .» و همین کار را هم کردیم..
هویت مرا به من برگردان !!!
وطن من ! ای مجمع الجزایر خوبیها ! ای عزیز مجروح !
از تمام جنگل
دستمالی خواهم ساخت
تا بر زخم تو بگذارم !!
هویت مرا به من برگردان !!!
هویتی که روزاروز بر باد بی مهری خواجگانی میرود که غم خدمتکارانشان نیست.
بارپروردگارا! روا مدار که پیدای ما از پنهان ما ناستوده تر باشد و در ورای صورت
آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموار نهفته باشد.
آنچنان کن که خاطر کسی از ما نرنجد وآنان که در حق ما محبت و مرحمت روا داشته اند
از پاداش سپاس ما خشنود شوند.
به تو پناه می بریم که به حق خویش اکتفا نکنیم و از حد خویش پای به در بریم و آنچه
شایسته ما نیست تمنا بداریم.
به تو پناه می آوریم و تو نیز پناهمان بخش تا موجودی آزمند و خویشتن دوست نباشیم
مگذار که صولت خشم حصار بردباری ما را درهم شکند و حمله ی حسد مناعت فطرت
ما را به مذلت کشاند.
آمین
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:12 توسط مهتاب
کسانی شعر شاملو رو دهن کجی به باورهای مردم می دانند !
شما چی ؟؟!
از دست های گرم تو ، کودکان توأمان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد..
نغمه در نغمه افکنده ، ای مسیح مادر ! ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جان ات
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد..
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:10 توسط مهتاب
دریای هستی من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار !
بر ماسه ها نوشتی:
ای همزبان دیرین !
این آرزوی پاکی ست
اما به باد بسپار!
...
خیزاب تیزبالی
ناز و نیاز ما را
می شست و پاک میکرد..!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:4 توسط مهتاب



