شعـري كه انتخاب كردم برای اين پست ، از سروده های شاعـرعـزيـز جناب سهيل محمودی هست كه راستش از صداقت و صميميت و روانی شعـر بسيار خوشم اومد اميدوارم و مطمئنم كه دوستان عـزيـز هم خوششون مياد.
.. چنـد زمستان می گـذرد
هـوا چه سـرد است
سـوز می آيد ، سـوز بی كسی می آيد
سـوز سـرگـردانی ، سـوز تنهايی می آيد
روزگـاری ..
در آستـانه ی خانه ، پـدر پس از خداحافظی
هـر صبح با صـدای بلند ، چهـار قل می خـواند
و از پنج تن مـدد می جست
و وقتی كـرايه خانه عقب می افتاد
پدر در نيمه های شب به خانه می آمد
و گاه اتفاق می افتاد كه ما تا ده روز بی پدر بوديم
آن روزها پدر بـزرگترين مـرد روی زمين بود
آن روزها تمام سال هـر شب ؛
به اميد دوچـرخه مشق می نوشتيم
به اميد دوچرخه درس مي خوانديم
به اميد دوچـرخه می خـوابيـديم
و خواب دوچرخه می ديديم
آنـروزها بـرای ما :
پدر يعـنی ، دستی كه زبـر است اما مهـربانی نامحـدود دارد
پدر يعـنی بوی سيگار و بـوی دود ماشين
پدر يعـنی آغـوشی بـرای آرامش شبهای ما
پدر يعـنی كار ممتد و بی وقفه
پدر يعـني تـوكل بـر خدا
پدر يعـنی گـريه برای امام حسين
پدر يعـنی نماز سـر وقت
پدر يعـنی شنيدن تمام شكايتها
پدر يعـنی يكدست كت و شلـوار شب عـيد
پدر يعـنی يك بغـل هندوانه در ظهـرهای گـرم
پدر يعـنی خدای روی زمين بـرای مادر
پدر يعـنی وقار و شمـرده شمـرده حـرف زدن
پدر يعـنی خوشـرويي و لبخند
پدر يعـنی يك كيف چـرمی بـرای اول مهـر
پدر يعـنی چكمه های پلاستيكی زمستان !
و
ايـن آييـن پـــدر بـــود

