تبليغاتX
دلم حدیث نگفته بسیار دارد ..
دلم حدیث نگفته بسیار دارد ..

ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت / چون به پرسيدن ارباب نياز آمده اي

Home Email Archive Designer

 

 

شعـري كه انتخاب كردم برای اين پست ، از سروده های شاعـرعـزيـز جناب سهيل محمودی هست كه راستش از صداقت و صميميت و روانی شعـر بسيار خوشم اومد اميدوارم و مطمئنم كه دوستان عـزيـز هم خوششون مياد.

                                                        

 

                                                             

 

.. چنـد زمستان می گـذرد

هـوا چه سـرد است

سـوز می آيد ، سـوز بی كسی می آيد

سـوز سـرگـردانی ، سـوز تنهايی می آيد

روزگـاری ..

در آستـانه ی خانه ، پـدر پس از خداحافظی

هـر صبح با صـدای بلند ، چهـار قل می خـواند

و از پنج تن مـدد می جست

و وقتی كـرايه خانه عقب می افتاد

پدر در نيمه های شب به خانه می آمد

و گاه اتفاق می افتاد كه ما تا ده روز بی پدر بوديم

آن روزها پدر بـزرگترين مـرد روی زمين بود

آن روزها تمام سال هـر شب ؛

به اميد دوچـرخه مشق می نوشتيم

به اميد دوچرخه درس مي خوانديم

به اميد دوچـرخه می خـوابيـديم

و خواب دوچرخه می ديديم

آنـروزها بـرای ما :

پدر يعـنی ، دستی كه زبـر است اما مهـربانی نامحـدود دارد

پدر يعـنی بوی سيگار و بـوی دود ماشين

پدر يعـنی آغـوشی بـرای آرامش شبهای ما

پدر يعـنی كار ممتد و بی وقفه

پدر يعـني تـوكل بـر خدا

پدر يعـنی گـريه برای امام حسين

پدر يعـنی نماز سـر وقت

پدر يعـنی شنيدن تمام شكايتها

پدر يعـنی يكدست كت و شلـوار شب عـيد

پدر يعـنی يك بغـل هندوانه در ظهـرهای گـرم

پدر يعـنی خدای روی زمين بـرای مادر

پدر يعـنی وقار و شمـرده شمـرده حـرف زدن

پدر يعـنی خوشـرويي و لبخند

پدر يعـنی يك كيف چـرمی بـرای اول مهـر

پدر يعـنی چكمه های پلاستيكی زمستان !

و

 ايـن آييـن پـــدر بـــود  

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 21:33 توسط مهتاب |


 

 

« نیچـه » فیلســوف قـرن 19 آلمـان [ بنیانگـذار مکتب نیهلیسم ( پـوچ گـرایی )] رحم و مهـربانی و گـذشت را زائیـده ی ضعف و زبـونی انسان مـی دانست و از میان همه ی فضـائل انسانی و معنـویت های اخلاقـی تنها و تنها به اصالت " قـدرت" معتقـد بود و می گفت: حق از آنِ زور است و ضعیف نه تنها قابل دفاع نیست و نباید به او تـرحم کرد بلکه باید نابـودش کـرد. زیـرا ضعیف، شایسته ی ماندن نیست.

در رهگـذری، اسب ضعیف یک گاری سنگین در جـویی افتاده بود و گـاری بـر رویش ؛ و گاری چی  بی رحمانه او را در آن وضع رقت بار تازیانه می زد تا از این طـریق حـرکتش دهد. نیچـه نتوانست این وضـع را تحمل کنـد و با گـاری چی گـلاویـز شد و گاری چی قوی هیکل که زورش ازاو بیشتــر بود بیـرحمانه چنـد لگـد به پهلـوی نیچـه زد و فیلسـوف ..  در خاک غلتیـد و جـان داد.

نیچـه بـرای دفاع از یک حیوان  بی دفاع ، بی هیچ طمع معنوی یا مادی، فقط و فقط بـرای نفس دفـاع از مظلـوم، جانش را به خطـر انداخت و با ستمگـر نیـرومند در افتاد. ستمگـری که به تعبیـر خودش ، دنیا به وجود او بیشتر احتیاج داشت.

نه بـر اساس بینش خـود نیچـه ، بلکه با بینش خـودتان کار اورا یک عمل اخلاقی و انسانی بـزرگ و شـورانگیـز و تحسین آمیـز تلقی می کنید یا یک کار ابلهـانه ؟! درباره ی این حادثـه چـه قضـاوتی داریـد ؟

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 ساعت 1:59 توسط مهتاب |


 

پاره ی وجودم !

 

این فــرسودگی و این خطـوط شکننده و درهمــی که در چهــره و پیشانــی من تعبیـه شده، تنها ناشـی از گــذشت زمان و شکستـگی و دوران پیــری نیست؛ نقش هایی است که پنجـه ی عبــوس و مــزاحم رنجها، پیکـارها و آلام و مصـائب زندگی بــر چهــره و پیشـانی من حک کـرده است. پاسـداری از شــرف و فضیلت و پــروردن انسانهایی کـه انسان بمانند ، ســربلند زندگــی کنند و پاســدار شــرف دیـگران باشنـد ، چنــدان آسـان نیست. من این رهــآورد روزگـار را به تــو می نمایم و با اطمینانی آزاد، مـــردانه بـدرودت می گویم.

 

                                               این آییـن مـــادر است.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 ساعت 17:58 توسط مهتاب |


Home | Archive | Email