زمان درازی نگذشته از آن روزهايی كه دلهای بارانی را حرمتی بود به حرمت همان باران صبحگاهی كه تنفس در هوايش روح می دميد بر كالبد هر مرده جانی.
دلهايي كه يادمان می دادند سرزمين ضميرمان را با چه آبياری كنيم و انبان جستجو را از چه پر كنيم.
زمانی كه : روشنای شمعهای سقاخانه، نثار رهروانی بود كه درپس كوچه هاي تاريك شهر، پيش چشمی ببيند و هنگام گذر در پرتو آن شمعها دعايی را نثار ارواح پاك پدران و مادران كسانی كنند كه نذرشان روشنی بخش كوچه های ظلمات بود. و خنكای آب و زلال گوارای آن نثار خستگان لب تشنه ای می شد كه درازنای راه را درنورديده ، گرمای آفتاب را در اعماق جانشان حس كرده بودند و اينك با نوشيدن پياله ی آبی، ياد لب تشنگی آن اسطوره جوانمردی را زنده ميكردند تا از اين طريق، مردانگی و شرافت زنده بماند.
فـدای دل تنگت و بوسه بر دستان خسته ات پدربزرگ!
كه دستهای تو پلی به رؤيت خداست.!!
بگو كه سقاخانه ها و سراهای وقف شده، آب انبارها و كاروانسراها كه بی هيچ منتی در اختيار همگان بود مربوط به ديروزمان نيست كه به امروزمان نيز تعلق دارد. كه امروزيان همان فرزندان ديروزيان هستند و رسم پهلوانی و جوانمردی هنوز زنده است.هنوز وجدانها و ايمانها زنده اند و سيل رياكاری بر آنها خط خاتمت نكشيده.
از زمانی گفتی كه معلمها با دوچرخه به مدرسه می رفتند و تو چقدر در انتظار می نشستی تا خمير تازه ی نان در نوك قلاب كندی كه آنرا از سوزن قفلی چارقد مادرت درست كرده بودی ماهيی را به دام بيندازد تا بتوانی با آن ماهی كوچك، معلمت را خوشحال كنی. معلمی كه هر عصر جمعه با دوچرخه ی فرسوده اش ركابزنان، قفل بسته ی ميعادگاه دلهای كوچكتان را می گشود و خيل بچه های مدرسه بر روی پشت بامهای گلی، ورودش را خوشآمد می گفت.
گفتی كه چطور در يك شب سرد زمستان، تنها بالاپوشت را به پيرزن همسايه دادی تا تن نحيفش را كه در تب می سوخت در آن بپيچد و تو او را روی ترك دوچرخه ات به خانه پزشكی بردی كه فرسنگها از منزلتان دور بود.
حالا كدام احساس .. كدام حس مسؤوليت.. آهن پاره های متصل را در خدمت عاطفه ای بگيرد تا امثال مهتاب از اين قرابت، آدميت را حس كنند ؟!!
چه شدند آن روزهای هميشه طلوع كه غروبشان فراموشی آورد و عشق تقسيم شد؛ نيمی از آن تو و نيمی از آن همه ی ما ؟!
پدربزرگ ! امروز ديگر معلمها با دوچرخه به مدرسه نمی روند، باغهای شكوفه سم پاشی شده اند و ماهيها با خمير نان بيگانه اند. ديگر هيچ كاسه ی آشی محبت كودكان را به در خانه ی معلمين نمی برد. .ديگر مادر بزرگ عصرها پای بساط ساز دلمان نمی نشيند تا از خوشيها و نا خوشيهايش بشنود و برای باز شدن گرههايمان نافله ی شب بخواند. ديگر طنين قدمهای پدربزرگ، مرهم دستانش و نگاه پرمهرش يخ دل اهالی خانه را باز نمی كند.او كه يادمان می داد : ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل عزيزانمان ايجاد كنيم اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
امروز ابرهای عقيم سايه ندارند و سرعت باد مجال توقف را از آنان گرفته است.
حالا كبوتر دل كودكان در فضای ديگری پرواز می كند و دنيای ما رنگی ديگر به خود گرفته است. رنگ سينما، رنگ تلويزيون، رنگ كامپيوتر، رنگ سرعت برای "داشتن" و رنگ عبور از پل فرسوده ی "نداشتن".
يادت بخير ! ای تمامی احساس يك نگاه ؛ كه ملتمسانه و به سختی بدرقه ات كرديم و تو با حركت قلبهای كودكانه ی ما چه نيكو آهنگ بزرگ زندگی ما را ساختی.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:2 توسط مهتاب




