تبليغاتX
دلم حدیث نگفته بسیار دارد ..
دلم حدیث نگفته بسیار دارد ..
دلم حدیث نگفته بسیار دارد ..

اینجا سروکار ما تنها با "دل" است.
وقلمی که چنین جسارت یافته اگر بتواند دستی به دلی ببرد و دلی بدست آورد چندان شرمنده نخواهد بود!!
اگر آنقدر هست که بتواند باعث تغییری در دلی شود و دل شکسته ای را درست کند و یا دل درستی را بشکند, و اگر بتواند جویباری باشد که دل سنگی را بجنباند و یا نسیمی باشد که دل تنگی را بلرزاند.. بهانه ی خود را باز یافته است.

....................................

و آن گاه، خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را انتظاری که موعدش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی: نه، هيچ كدام !! هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگری است. يك حادثه ديگری و خلقت ديگری و داستان ديگری است و خدا آن را تازه آفريده است.
....................................

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود، بوسه است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند. قفل افسانه ای ست .
و قلب برای زندگی کافی ست. و من آنروز را انتظار می کشم حتی اگر نباشم.
.................................

می دانم به زودی در زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن خواهم شد ولی تو را قسم به هرچه از بیقراری دریا شنیده ای, مگذار کسی هوای بارانی چشمانت را به " گریه" تعبیر کند.

"شقایق بیات"
.....................................

خدایا ! چگونه تورا سپاس بگزارم که قبل از اینکه بمیرم , مرده ام.و هیچ بندی و باری بر پا و بر دوش ندارم و در " خوب مردن" چیزی ندارم که دغدغه ی از دست دادنش مرا زبون کند و ناچار شوم که از شریفترین موهبات الهی و انسانی یعنی: "شرع" و "عقل" تنها به عنوان دو دستگاه کلاهدوزی برای سر شرف خود و شعور خلق استفاده کنم.
"دکتر شریعتی"
..................................

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست, بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است.بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش, بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار. " دکتر شریعتی "
...................................

نگوییم در صفحه ی شطرنجی قرار گرفته ایم و باید آنگونه حرکت کنیم که فرمان رسیده ، بلکه بیاموزیم که در آن صفحه پیاده ای هست که چون استقامت کند و به آخر برسد امکان تبدیل آن به هر مهره ای وجود دارد.
...................................

هرگز از مرگ نهراسیده ام !!
هراس من باری ، همه از مردن در سرزمینی ست که در آن، مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.
....................................

کاش می توانستیم از آفتاب یاد بگیریم که بی دریغ باشیم در دردها و شادیهامان، حتی با نان خشکمان. و کاردهامان را جز برای قسمت کردن بیرون نیاوریم.کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند !!
....................................

* آن زمان که مرا از خانه ی امن خویش فرمان سفر دادی و من میان "ماندن" و "فرمان پذیرفتن" یکی را می بایست تا بر می گزیدم. و من برگزیدم :
اگر مراد تو اینست بی مرادی من تفاوتی نکند چون مراد یار منست.
....................................

* نمی دانستم باید بروم یا بمانم.. تو هیچگاه کمکم نکردی ، نه در ماندنی که به میل خودم بود و نه در رفتنی که به اختیار خودم نبود .. اگر می گفتی برو می دانستم که باید بروم و اگر می گفتی بمان می دانستم که باید بمانم ولی تو هیچ نگفتی .. تا من به یکی از این دو مصمم شوم .. که من فقط می خواستم قید ِ بودن با خودم را از دلت بردارم تا تو به آرامش برسی و با تنهایی خودت آرامش داشته باشی ؛ و همین مرا کفایت می کرد.

.....................................

حکایت غریبی ست .
کرم ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی فکر پریدن بود !!!!


خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

حرفهای دیروز
دستان پرمهر
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تقدیم به پدربزرگهای دیروز

 

 

زمان درازی نگذشته از آن روزهايی كه دلهای بارانی را حرمتی بود به حرمت همان باران صبحگاهی كه تنفس در هوايش روح می دميد بر كالبد هر مرده جانی.

دلهايي كه يادمان می دادند سرزمين ضميرمان را با چه آبياری كنيم و انبان جستجو را از چه پر كنيم.

زمانی كه : روشنای شمعهای سقاخانه، نثار رهروانی بود كه درپس كوچه هاي تاريك شهر، پيش چشمی ببيند و هنگام گذر در پرتو آن شمعها دعايی را نثار ارواح پاك پدران و مادران كسانی كنند كه نذرشان روشنی بخش كوچه های ظلمات بود. و خنكای آب و زلال گوارای آن نثار خستگان لب تشنه ای می شد كه درازنای راه را درنورديده ، گرمای آفتاب را در اعماق جانشان حس كرده بودند و اينك با نوشيدن پياله ی آبی، ياد لب تشنگی آن اسطوره جوانمردی را زنده ميكردند تا از اين طريق، مردانگی و شرافت زنده بماند.

فـدای دل تنگت و بوسه بر دستان خسته ات پدربزرگ!

                                        كه دستهای تو پلی به رؤيت خداست.!!

بگو كه سقاخانه ها و سراهای وقف شده، آب انبارها و كاروانسراها كه بی هيچ منتی در اختيار همگان بود مربوط به ديروزمان نيست كه به امروزمان نيز تعلق دارد. كه امروزيان همان فرزندان ديروزيان هستند و رسم پهلوانی و جوانمردی هنوز زنده است.هنوز وجدانها و ايمانها زنده اند و سيل رياكاری بر آنها خط خاتمت نكشيده.

از زمانی گفتی كه معلمها با دوچرخه به مدرسه می رفتند و تو چقدر در انتظار می نشستی تا خمير تازه ی نان در نوك قلاب كندی كه آنرا از سوزن قفلی چارقد مادرت درست كرده بودی ماهيی را به دام بيندازد تا بتوانی با آن ماهی كوچك، معلمت را خوشحال كنی. معلمی كه هر عصر جمعه با دوچرخه ی فرسوده اش ركابزنان، قفل بسته ی ميعادگاه دلهای كوچكتان را می گشود و خيل بچه های مدرسه بر روی پشت بامهای گلی، ورودش را خوشآمد می گفت.

گفتی كه چطور در يك شب سرد زمستان، تنها بالاپوشت را به پيرزن همسايه دادی تا تن نحيفش را كه در تب می سوخت در آن بپيچد و تو او را روی ترك دوچرخه ات به خانه  پزشكی بردی كه فرسنگها از منزلتان دور بود.

حالا كدام احساس .. كدام حس مسؤوليت.. آهن پاره های متصل را در خدمت عاطفه ای بگيرد تا امثال مهتاب از اين قرابت، آدميت را حس كنند‌ ؟!!

چه شدند آن روزهای هميشه طلوع كه غروبشان فراموشی آورد و عشق  تقسيم شد؛ نيمی از آن تو و نيمی از آن همه ی ما ؟!

‌پدربزرگ ! امروز ديگر معلمها با دوچرخه به مدرسه نمی روند، باغهای شكوفه سم پاشی شده اند و ماهيها با خمير نان بيگانه اند. ديگر هيچ كاسه ی آشی محبت كودكان را به در خانه ی معلمين نمی برد. .ديگر مادر بزرگ عصرها پای‌ بساط ‌ساز دلمان نمی نشيند تا از خوشيها و نا خوشيهايش بشنود و برای باز شدن گرههايمان نافله ی‌ شب بخواند. ديگر طنين قدمهای پدربزرگ، مرهم دستانش و نگاه پرمهرش يخ دل اهالی خانه را باز نمی كند.او كه يادمان می داد : ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل عزيزانمان ايجاد كنيم اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

 امروز ابرهای عقيم سايه ندارند و سرعت باد مجال توقف را از آنان گرفته است.

حالا كبوتر دل كودكان در فضای ديگری پرواز می كند و دنيای ما رنگی ديگر به خود گرفته است. رنگ سينما، رنگ تلويزيون، رنگ كامپيوتر، رنگ سرعت برای "داشتن" و رنگ عبور از پل فرسوده ی "نداشتن".

يادت بخير ! ای تمامی احساس يك نگاه ؛ كه ملتمسانه و به سختی بدرقه ات كرديم و تو با حركت قلبهای كودكانه ی ما چه نيكو آهنگ بزرگ زندگی ما را ساختی.

 

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!