دلم می خواهد یک شب ، در دل تاریک شب، در سکوت آرام شب ، دور از چشم پاسبانان شهر، در پرتو مهربان و رازدار مهتاب :
میعادگاه هر شب نگاههای اسیر؛
آنگاه که درد بر جانم پنجه می افکند و عقده ی گریه ای ، نیاز آتشین و بیتاب گفتنی ، راه حلقومم را می بندد، از بسترم برخیزم ،
خانه ام را پنهانی در دل شب ترک کنم.
در را آهسته باز کنم و آهسته ببندم و در سایه ی دیوارهای بلند شهر، سر در گریبان اندیشه ها، اندیشه در گریبان دردها بروم .. بگردم ..
آنقدر که خانه ات را پیدا کنم. تنها سقفی که بر روی این خاک، روح
آواره مرا می تواند پناه دهد، که در محراب امن توست که این فراری دردمند می تواند پنهان گردد.
خانه ات را پیدا کنم . در وسط صحن روشن و خلوتت بایستم و بلندترین فریاد هایم را بر سقف آسمان بکوبم.
خودم را در آغوش مهربانت همچون کودکی بیفکنم و از شوق، از درد،
از آنچه کشیده ام و دیده ام .. بگریم، بنالم، حرف بزنم ..
از خودم ، از تو ، از گذشته ، از درد ها، از خاطره ها ، از آدم ها، از بدی ها،
از خوبی ها، از زشتی ها، ز زیبایی ها، از فردا، از زندگی، از مرگ .. از هر چه
دلم خواست بگویم، هر چه دلم خواست بگریم .. هر چه نیاز بود فریاد کنم ،
نگاه کنم و ..
برگردم !!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:58 توسط مهتاب




