حلاج شهرم ! که کسی نمیداند که زبانم چیست.. که حرفم چیست.. که دردم چیست ..
که عشقم چیست... که دینم چیست ..!!
...................................................
دلم میخواهد از حلاج بگویم ..
او که همیشه در هــر گوشــه و کنار به دنبالش شتافتم اما همیشـه از پیش چشمهای
مشتاق و جوینده ام به درون تیــرگیهای ابهام گریخت.
...................................................
بارها گفتــه ام آنکه "انا الحق" می زند حــلاج نیست؛ آن هستی نامحدود است که
هیچ چیـز جـز او نمی تـواند خـود را " من " بخـواند.
من به آن پاکی و زلالی که دلنوازانم می پندارند نیستم اما تیرگی و آلودگیی هم که
در من هست، آن اندازه که عیبجویانم گمان دارند نیست.
هـرگز خود را آنگـونه که دوستانم در حـق من باور کرده اند یا آنگـونه که دشمنانم
در اندیشه دارند نشان نداده ام.آن صورتی که هــر دو دسته از من در خاطر ترسیم
کرده اند جز صورت ضمیر آنها نیست.
هــرچه را در ضمیــر خود آنهاست - نیک و بدش را- در آن کس کــه مورد محبت یا
مورد نفرت آنهاست منعکس می کنند. اینکه می گویند : چشم رضا عیب را نمــی بیند
و آنکـه زشتیــها را همــه جــا آشکــار می کنــد دیــده ی ناخرسندی است ، بی شک
درست است. بد خواه چون همه، خود را می بیند و غیر را به چشم در نمی آرد لاجرم
جز عیب چیزی نمی بیند.
اما ! برای تو خواننده ی نسلهای آینده!
این چیزی نیست که با مرور بر لفظها و سطرهای سرد و بیروح این طومار قابل تصور
باشد. آن را معما بشمار و خــود را هم بــرای حل آن به زحمت نینـداز.
برگرفته از کتاب شعله طور « عبدالحسین زرین کوب»
از زبان حلاج

